
((حقوق معنوی و مادی مقاله ذیل متعلق به دوست اندیشمند و گرامی ام آقای محمدتقی معینیان است))
برطبق تحقیقات دکتر ( سپایزار ) طوایف آریائی هر یک دارای یک زبان مخصوص بوده اند . ولی زبان آنها به همدیگر نزدیک بوده و به زبان همدیگر آشنائی داشته و اصول و کلمات آنها تقریباً یکی و نزدیک بهم بوده است . در اصل مردم ساکن نواحی مادنشین به زبان مادها که همان زبان اوستا بوده صحبت می کرده اند .
استرابون جغرافیادان یونانی که در اوایل قرن اول میلادی متوفی شده می گوید در منطقه مادنشین ایران قدیم ، پارس و ماد زبان همدیگر را بخوبی می دانستند و معلوم می شود که زبان ( پارس و ماد ) خیلی بهم نزدیک بوده است و در ایران مرکزی بخصوص مناطقی که آئین زردشتی داشتند رواج داشته است .
در کتاب تاریخ باستان از قول مولر F.W.K.MULLER زبان شناس اروپائی که ایرانی بودن این زبان را ثابت نموده می نویسد . « ریشه اصلی زبانهای متوسط مردمان ایران دو زبان اصلی است . یکی پهلوی ساسانی که در جنوب غربی ایران ( پارس ) متداول و زبان رسمی ساسانیان بشمار می رفته است . دیگری زبانی که در آغاز ، دانشمندان آنرا لغت کلدانی پهلوی می نامیدند و چندان اسم مناسبی نبود و این لغت را پهلوی اشکانی که زبان رسمی در بار پارت بوده ، باید نامید . زبان اشکانیان متعلق به لغت ایران مرکزی است که فعلاً لهجه های ایالات ساحل بحر خزر و سمنانی و لهجه های نواحی اطراف کاشان ( جوشقان ) و اطراف اصفهان و لهجه گورانی و غیره از آن حکایت می کند . لاکن آنچه امروز از این زبان در نواحی غربی رشته کوه کرکس باقی مانده است . زبانی است ادغام شده از زبان اشکانی و ساسانی که معلوم می کند که تاثیر زبان نشانه نفوذ تمدن اشکانی در تمدن ساسانی است لغات بسیار ، که مربوط به مفاهیم دینی و سیاسی و اجتماعی است یا اسم اسلحه و وسائل ارتباط و اصطلاحات پزشکی و عبارات عادی حتی بعضی افعال متداول ، که در زبان ساسانیان و فارسی کنونی هم رواج دارد ، صورت اشکانی خود را حفظ کرده اند . در اصل زبان اهالی این نواحی استنساخی است ، که بعد از انقراض ساسانیان کرده اند و غلط و اشتباه بسیار در آن راه دارد . بسیاری از حروف الفبای پهلوی را در این زبان به اقسام چند می توان خواند در کتاب یکسال در میان ایرانیان نوشته ادوارد براون انگلیسی در مورد زبان مردم این منطقه آمده است .
« زردشتیهای یزد و کرمان به زبانی صحبت می کنند که خود آنها آنرا زبان دری می خوانند و عقیده دارند که این زبان بازمانده زبان مادهاست . این زبان با لهجه های محلی قهرود ، کاشان ، سیوندی و لری قرابت نزدیک دارد . خود ایرانیان مجموع این زبانها را بنام ( فرس قدیم ) می خوانند . برای اینکه از قدیم بجای مانده است » .( 1)
گویش مردم منطقه میمه یکی از گویشهای باز مانده از زبانهای اوستائی ( پارسی باستان ، پهلوی ، سکائی ، پارسیک و سغدی ) است که امروزه با تغییراتی در لهجه و ورود لغات غریبه فارسی ، عربی و بعضاً فرنگی آمیخته شده و بیشتر در مناطق مسکونی اطراف رشته کوه کرکس و ارتفاعات مرکزی ایران از محدوده شهر قم تا یزد در شهرها و بخشهائی چون چرقویه ، کوهپایه ، رودشیتن ، نائین ، اردستان ، بخشهائی از شهرستان کاشان ( جوشقان ، برزک ، ویدوج ، ویدوجا و روستای غربی رشته کوه کرکس ) ، جوشقان قالی ، کامو ، شهرستانهای دلیجان ، خوانسار ، برخوار ، میمه و ( روستاهای تابعه ) روستاهای شهرستان نطنز ، بخشی از شهرستان خمینی شهر ، زرتشتیان یزد و کرمان بدان سخن می گویند و از آن بنامهای گویش « میانی ایران ، پهلوی – دری ، ساسانی – مادی ) نام می برند اگر چه آهنگ و روش گفتاری این گویشها در هر بخشی یا شهرستانی با یکدیگر ناهماهنگی هائی دارد ولی ریشه تمامی آنها یکی است و همگی آنها در شمار گویشهائی است که برخی آنرا پهلویات و برخی دیگر آنرا گویشهای ساسانی – مادی گویند. به نوشته استاد جلال الدین همائی پایگاه نام آوری زبان پهلوی که در زمان ساسانیان روائی داشته است عراق عجم ( شهر اراک و بخشهایی از استان اصفهان و نواحی حاشیه کویر مرکزی بوده و به نام زبان (ولایتی) نامیده می شود که سرمنشأء آن زبان اوستایی و زرتشتی است که اولین بار قوم ماد آن را اختراع و با آن تکلم می کردند.
دکتر محمد قائمی «گویش میمه ای و بخشهایی از استانهای اصفهان و یزد و سمنان را از یادگاری های زبان پهلوی (پارتی) می داند و می نویسد زبان پهلوی زبان رسمی دربار پارت یعنی پادشاهان اشکانی است و در پارت و شمال باختری و مرکز ایران به این زبان سخن می گویند.
در کتاب تمدن ساسانی آمده است « به گفته حمزه اصفهانی ، ایرانیان را پنج زبان بوده است: (پهلوی[1] ، دری ، خوزی و سریانی)
دکتر سیروس شفقی استاد جغرافیای دانشگاه اصفهان درباره زبان مردم منطقه میمه و نواحی اطراف رشته کوه کرکس چنین نگاشته اند: این زبان بازمانده اصل و یا دگرگون و ساییده شده گویشهای باستانی مانند (اوستایی پارسی باستان و سکایی زبان پارسی میانه مانند پهلوی ، پارسیک و سغدی می باشد)[2]
برخی از دیوانهای سرایندگان گذشته مانند ( باباطاهر ، مهان کشفی ، فایز دشتستانی ، درویش عباس گزی ، یحیی ذکا، ، بند اررازی ، روزبهان شیرازی ، عبدالعلی کارنگ ) به این زبان اشعار سروده شده است ، از تازه ترین کارها در این زمینه می توان به کتب گرگویه ، واژنامه راجی نوشته حسین صفری دلیجانی ، واژه نامه بهونیان یزد نوشته دکتر کتایون مزادپور .اشاره کرد
پس از روایی زبان پارسی دری در شهر اصفهان در زمان سلجوقیان ، مردم منطقه میمه که بیشتر آنان همچنان به دین و آئین زرتشتی پای بند بوده اند و همچنین یکدست ماندن مردم این سامان و دلبستگی آنان به فرهنگ باستانی ، انگیزه ای گردید تا زبان پهلوی همچنان روائی پیشین خود را از دست ندهد و این روند تا روزگار صفویان که آیین همگانی مردم ایران گردید همچنان پایدار بوده است . در زمان شاه عباس صفوی بار دیگر اصفهان به پایتختی ایران برگزیده شد و استان اصفهان در پرتو آن رو به آبادانی و پیشرفت نهاد و در پی آن منطقه میمه نیز که شاخه ای از یکی از مهمترین راههای دسترسی به مرکز ایران و حاشیه کویر بخصوص خراسان رضوی از آن می گذشت از این رویداد بی بهره نماند و آبادانی خود را بازیافت .
ساخت چندین کاروانسرا و قلعه در شهر میمه و روستاهای ونداده ، علی آباد ، رباط ، چغاده و مراوند و احداث راههای مناسب کاروان رو اثرات مهمی در روائی امور بازرگانی ، کشاورزی و دامداری در این سرزمین داشت و این عوامل انگیزه ای شد تا چند تن از بزرگان نظیر آیت الله ملا محمد باقر دارائی ، زین العابدین جبل عاملی و شاگردان آنها به منطقه میمه روی آورده و درروستاهای آن ماندگار شوند ، روی آوردن این بزرگان که زبان آنان پارسی دری بوده ، انگیزه ای شد تا این زبان در برخی از روستای منطقه نظیرخسروآباد ، قاسم آباد ، حسن رباط ، لوشاب ، لای بید و موته ) رواج و زبان پارسی با زبان عربی در هم آمیخته و تشکیل خط و زبانی بنام پارسی دری را داده است . واژه دری به معنی درباری است و آن زبان دولتی و دستگاه ساسانی است این زبان دنباله پهلوی ساسانی است که در آن نشانه هائی از زبانهای پهلوی اشکانی و سغدی نیز دیده می شود .
در کتاب خاطرات خانم لامتن انگلیسی در مورد زبان مردم میمه آمده است .
« زبان مردم اولیه این منطقه ( میمه ) زبان ماد آمیخته به زبان پهلوی دری بوده و کمتر کلمات عربی داخل آن شده است . این زبان تاکنون شکل افعال خود را تا حدودی حفظ کرده ، و اختلاف آن با زبان فارسی نیز به این دلیل است ( زبان فارسی رابطه خود را با اصل فارسی قدیم تیره ساخته و کاملاً از فارسی قدیم جدا شده است » .
( متروپست ) متخصص زبان پهلوی می گوید « غیر از اوستا بقیه نوشتجاتی که به زبان پهلوی است از دوره ساسانی است و زبان فارسی کنونی هم پس از پیشرفت سلطه و نفوذ ( ساسانیان ) کم کم تغییر شکل یافته و در ایران عمومیت پیدا کرده است مگر نقاط دور افتاده و یا عده قلیلی از نژاد پرستان و طرفداران شعایر ملی که زبانهای محلی خود را از دست نداده اند . »
نتیجه گیری :
در اصل زبان میمه ای از زبان مادی اوستایی (2) و پهلوی دری است که در هم آمیخته شده و آنرا می توان از زبانهای قدیم ایران دانست . وقتی در مقام مقایسه این زبان با زبان کردی و اوستائی بر می آئیم متوجه می شویم که شباهت زیادی بین این زبانهاست و شاید زبان میمه ای مانند زبان اوستائی و کردی 3 هزار سال پیش از میلاد بوسیله آریائیها مکالمه می شده و بعدها منشعب و مختلف شده و تغییراتی یافته باشد . یا شاید از اواخر دوره هخامنشی در دوره پارت مورد استعمال بوده و رواج یافته است .
از دلایلی که قدمت زبان مردم و شهر میمه را به دوره هخامنشی و ساسانی می رساند می توان اشتراک زبان میمه ای و زبان مردم جهرم را که بر اساس اسناد تاریخی در زمان هخامنشی احداث گردیده است دانست یا نام پسران و دختران اهالی را که به اسامی مادی گذاشته می شود نام برد . (3)
( اسامی هوشنگ ، جمشید ، فریدن ، بهمن ، اردشیر ، آذر ، فرنگیس ، ناهید و امثال آن ) مطالعات تاریخی زبان نشان می دهد که زبان مردم میمه یا اشتراکی که با زبانهای دیگر نقاط ایران دارد از فارسی باستان و زبان اوستائی(4) ریشه گرفته و بعد با زبان پهلوی دری در هم آمیخته و سپس به دوره میانه رسیده و تحت تاثیر زبانهای دوره میانه قرار گرفته و سپس در دوره فارسی نو همراه با آن توسعه یافته و به زبان حال رسیده است .
امروزه بیش از سی درصد از مردم منطقه بویژه جوانان و نوجوانان ، به زبان فارسی روی آورده و گمان می رود تا سی سال آینده دیگر گویش میمه ای که یادگار زبانهای ( پارسی باستان ، اوستائی و پهلوی ) است از اکثر خانه ها رخت بر بندد . از این رو جا دارد دست اندرکاران و کارگزاران فرهنگی شهر میمه و همچنین جوانان تحصیل کرده میمه ای برای حفظ ، پربار ساختن و زدودن این گویش از واژه های بیگانه تلاش کنند تا حداقل نشانی از این زبان که ریشه در تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله دیارمان دارد برای آیندگان بیادگار بماند .
.......................
1 – رحمت الله زرگری کتاب تاریخ فرهنگ و هنر جوشقان قالی
2 – زبانهای مادی اوستائی ، پهلوی دری و سانسکریت هر سه زبان مشترک آریائیها بوده است .
3-– قبیله بوز که اول در مازندران بودند به اطراف همدان و عراق عجم ( اراک و گلپایگان ) پراکنده شده اند ، قبیله بوزیکی از اقوام ماد در ایران بود نقل از کتاب اصفهان نوشته مرحوم استاد همائی
4– زبان اوستائی یعنی زبانی که خود زردشت با آن صحبت می کرده و زبان فارسی باستان بوده که در دوره هخامنشیان رواج داشته و به علت قدمت بعضی از موارد که در تاریخچه منطقه میمه ذکر شده ارتباط زبان با دوره هخامنشیان مشخص و معین می گردد همانطور که گفته شد مذهب رسمی افراد این محل قبلاً زردشتی بوده و هنوز هم عقاید و آداب و سنن چندی در فرهنگ این ناحیه رایج است که تداوم همان رسومات را می رساند و این اثبات کننده این موضوع که زبان مردم ریشه در اوستائی و فارسی باستان دارد .
زبانهای اوستائی و فارسی باستان از شاخه های زبان های هند و ایرانی هستند که خود شاخه ای از زبان آریائی یا هندی و اروپائی است . تا حال حاضر بالغ بر 18 زبان که یا زمانی زبان رسمی و ملی بوده اند یا امروزه هستند یافت شده که به شاخه هندی و اروپائی ( آریائی ) مربوط است و طبق نظر دانشمندان همه از یک ریشه بر آمده اند .
...........................................
قسمت دوم زیرنویس ها
. 1- زبان پهلوی منسوب است به پهله نام پنج شهر اصفهان ، ری ، همدان ، نهاوند و آذربایجان شرقی.
2- زبان پارسی به سه بخش تقسیم می شود:
1- پارسی باستان که در زمان هخامنشی رواج داشته .
2- پارسی میانه (پهلوی) که به دوشاخه پهلوانیک (پارتی) و پارسی میانه تقسیم می شود.
3- پارسی نوین که از دو زبان پارسی میانه و پهلوانیک مایه گرفته و پس از اسلام با زبان عربی درهم آمیخته و تشکیل خط و زبانی به نام پارسی دری را داده است «واژه دری به معنی درباری است و آن زبان دولتی و دستگاه ساسانی است این زبان دنباله زبان پهلوی ساسانی است که در آن نشانه هایی از زبانهای پهلوی اشکانی و سغدی نیز دیده می شود.»
متن حاضر اثر تحقیقی و تالیفی دوست ارجمند و فرزانه آقای محمدتقی معینیان است.
توضیح : برای مشاهده مطالب قبلی درهمین زمینه به بخش گویش میمه در قسمت آرشیو وبلاگ بروید.
همچنین برای تکمیل همین متن (اضافه کردن کلمات و اصطلاحات) ، مطالب خود را برای من ارسال کنید.
ادامه لغات میمه ای
27 – دل واپس ( Del – vapas ) نگران ، مضطرب
28 – دل و دماغ نداشتن ( Del – damâgu ) حوصله انجام کاری نداشتن ، تنگدل بودن
29 – دماغو ( Damâgu ) آدم متکبر
30 – دم ( Dam ) هوای مخصوص بعضی چاهها که تولید خفگی کند ، هوائی که بخاطر بخار زیاد تنفس را مشکل کند ، گرما ، نفس
31 – دُونده ( donda ) حشره زنبور
32 – دَندون کروچه ( dandun – karuĉua ) سائیدن دندان بطوری که تولید صدا کند در موقع خواب و یا غضب و خشم
33 – درزن ( darzan ) سوزن خیاطی
34 – دنگ – درآوردن ( Dang ) ادا و تقلید کسی را درآوردن
35 – دنه ( Dana ) یاوار در اصطلاح زراعی محلی را گویند که آب از جوی وارد کرت شود .
36 – داول دادن ( Daval ) بیهوده کسی را معطل کردن
37 – دهه ( Daha ) یا تاسه ، تیغ خوشه گندم و جو
38 – دیزه ( Diza ) صفتی است برای خری که ناگهان از جای حرکت نکرده و می ایستد . خرلجوج
39 – دجه ( Daja ) گندم و جو خالص بدون کاه تلنبار شده بعد از خرمنکوبی
40 – دوشو ( doŝow ) شیره انگور
41 – دار ( dar ) آویزان ، دار قالی ، طنابی که باعث آویزان شدن قالی می شود
42 – داره ( dâreh ) داس دروگری ، دستغاله
43 – دادا ( dada ) خواهر
44 – دالوچ ( dâloge ) راهرو ، دالون
45 – داشتی ( dâŝti ) خودی ، گوسفند داشتی ، گوسفند پرواری برای خوراک خود
46 – دارا (dârâ ) پولدار ، فرد ثروتمند
47 – دوت ( dot )دختر
48 – دوت واله ( dotvâla ) دختر نوجوان ، دوشیزه
49 – درخوستن ( darxostan ) انداختن ، بیشتر برای پریدن درخت بکار می رود
50 – درکتون ( darketon ) افتادم
51 – درمون ( darmon ) درمان ، بهبود بیماری
52 – دربچه ( darbeceh ) پنجره ، دریچه دیوار منازل
53 – دردمندی ( dardemand ) بیمار ، مریض ، رنجور
54 – دراخره ( daraxereh ) فرو رفتن آب در خاک
55 – دروش ( delûvŝ ) درفش پینه دوزی
56 – درویتن ( dalritan ) غربال کردن گندم یا جو یا الک کردن آرد
57 – درون ( darvon ) نگهبان ، دربان ، پاسبان در ، سرایدار
58 – درمُنده ( darmondah ) ناتوان ، درمانده ، کم توان ، گرفتار
59 – درهم رته ( darhamreteh ) درهم ریخته ، پراکنده ، درهم ادغام شده
60 – درمونچین (darmonchino ) کنار هم قرار دادیم
61 – دستک ( dastak ) دفتر ، دستک زمین ، چوب پنبه زنی
62 – دستگردن ( dasgardon ) قرض گرفتن پول
63 – دسمایه ( dasmâyeh ) سرمایه ، ثروت
64 – دسنما ( dasnomâ ) دست نماز
65 – دُشو ( doŝov ) شیره انگور
66 – دُشمون ( duŝmon ) دشنام ، ناسزا
67 – دشتون ( daŝtevon ) دشتبان ، نگهبان دشت و کشت خوان
68 – تکَرس ( tagars ) تگرگ
69 – دله ( dalla ) قوطی حلبی
70 – دُندون ( dondon ) روزنه ای که از آنجا هوا به درون تنور نانوائی می دمد
71 – دُماغ ( domâg ) بینی
72 – دَم افُدو ( damôfdv ) قبل از طلوع آفتاب
73 – دمه ( dameh ) باد و بوران ، باد سرد که از روی برف برخیزد و با خود برف همراه داشته باشد
74 – دُمبال ( dombâl ) دنبال ، عقب سر
75 – دونا ( dunâ ) دانا و عاقل
76 – دُور ( dur ) گردش ، اطراف
77 – دول ( dul ) سطل لاستیکی یا چرمی که با آن از چاه آب بکشند
78 – دُوبر ( dobor ) بزنر سه ساله
79 – دوم ( dûm ) صورت ، چهره
80 – دوم بُن ( dûmbon ) پشت بام
81 – دُوم هم ( doumham ) روی هم ، با هم
82 – دولچه ( dulĉeh ) سوراخ سقف بامهای گنبدی که برای نور و هوا ساخته می شود
83 – دلوه ( dulvah ) محل کوچکی در داخل دیوار برای نگهداری وسائل مهم و ضروری
84 – دُکارت ( dokârt ) قیچی بزرگی که برای چیدن پشم گوسفند استفاده می شود
85 – دورو ( duru ) دروغ
86 – دوروُجن ( durvojan ) دروغگو ، آدم دروغگو
87 – دُوهول ( duhol ) طبل بزرگ
88 – دس یا نه ( dasyâneh ) دسته هاونگ سنگی ، بچه قنداقی
89 – دِزندُون ( dezedon ) سه پایه آهنی که روی آتش می گذارند و روی آن دیزی قرار می دهند
« R »
1 – رود ( rud ) فرزند ، الهی رود رودکنی : الهی مرگ فرزند ببینی
2 – روده درازی ( ruda – derazi ) پرحرفی
3 – رشن ( raŝn ) هر بار آبیاری دشتها که معمولاً هر رشن 14 تا 17 شبانه روز است ، یکدوره
4 – راحتی ( Râheti ) سر کوزه شکسته شده از ناحیه بدنه کوزه ( ساقه کوزه ) که به شکل قیف است
5 – رم دادن ( ram ) فرار دادن ، نیست و نابودد کردن ، تار و مار کردن
6 – رو ( ru ) روز
7 – روجه ( rujah ) روزه
8 – رجه ( reja ) طناب و ریسمانی که برای آویزان کردن لباس بکار می رود ، بند رود
9 – روگشا ( ru – gošâ ) هدیه ای که از طرف داماد پس از مراسم عقد در اولین ملاقات به عروس می دهند
10 – ریگ توی جوی کسی شدن ( Rige – tu – jw ) مانع و مزاحم کسی شدن ، سرخر کسی شدن
11 – ریقو ، جوجو یا زوزو ( zuzu ) آدم ترسو و بی حال
12 – راس ( râs ) راست ، مستقیم
13 – راس راسی ( râs râsi ) بدرستی ، صحیح
14 – راگذر ( râgozar ) رهگذر
15 – رابُرد ( râbord ) سراغ داشتن ، پی بردن
16 – رِجَه ( rajah ) نخ مخصوص آویزان کردن لباس خیس ، بند لباس
17 – راخوستَن ( raxostan ) راه اندازی کردن
18 – رِسمُن ( ressmon ) نخ مخصوص بافت فرش ، نخ قالی ، نخ به کلفتی نخ قالی
19 – رِسَن ( resan ) طناب کلفت نخی
20 – رُس ( ros ) توان ، خاک ریز دانه ، ریشه
21 – راکِتون ( raketon ) راه افتادم
22 – رُکُ راست ( rokorâst ) بی پرده ، زود
23 – رُن ( ron ) ران ، ران انسان و حیوانات
24 – رنگرز ( rengeraz ) رنگرز ، کسی که لباس ، نخ و خامه رنگ می کند
25 – رو ( ru ) درون ، داخل
26 – روخونه ( ruxoneh ) رودخانه
27 – رون ( ravon ) روان ، جاری
« Z »
1 – زهک یا آبغوزه ( zahak ) شیری که تا چند روز پس از زائیدن گاو و گوسفند به شکل ماست می بندد
2 – زور ( zora ) ذرت
3 – زور چوسه ( zorĉose ) ذرت برشته که بنام نقل پیرزن و یا چس فیل معروف است
4 – زوماد ( zumâd ) داماد
5 – زیر پای کسی نشستن ( zire – pâye ) کسی را فریب دادن ، اغفال کردن
6 – زیر جلکی ( jolaki ) پنهانی ، بی سر و صدا
7 – زرچووه ( zarĉuveh ) ادویه زرد چوبه
8 – زومخد ( zomoxd ) آدم ناتو ، آدم قوی هیکل ، چیز کلفت و سخت
9 – زونی ( zoni ) می دانی
10 – زُونُن ( zonon ) می دانم
11 – زنخدون ( zenexdon ) چانه صورت ، زنخدان
12 – زوون ( zuvon ) زیان
13 – زور ( zur ) قدرت ، توان
14 – زیمین ( zimin ) زمین
15 – زُبُن ( zobon ) زبان
16 – زیز ( ziz ) شب نم ، عزاداری به تنهائی ، گوشه نشینی
« S »
1 – سوز ( sowz ) سبز
2 – سال شدن ( sal ) در اصطلاح کشاورزی و دامداری خوب شدن صحرا و کشتزار بر اثر بارندگی
3 – ساز نگله ( sâzengela ) چوب میوه انگور
3 – سروار ( sar – war ) در اصطلاح کشاورزی به زمین که به منبع استفاده آب نزدیکتر است گفته می شود.
5 – سر ، ورسر ( sar ) اولین نفر و دومین نفر یا اولین ودومین قطعه
6 – سیخجه ( sixje ) سیخک
7 – سردل داشتن ( sare – del ) امتلاء معده داشتن
8 – سرکن ( sar – kan ) در اصطلاح زراعی شخم زدن زمین برای زراعت سال آینده
9 – سرلا یا سرگشت یا سرچینه ( sargeŝt ) آخرین رده فوقانی دیوار گلی و چینه
10 – سرماریزه ( sarmâ – riza ) برفی که دانه های آن بسیار ریز است
11 – سورند ( sorand ) آبشار سنگی ، پله ای که در مسیر جویها برای جلوگیری از کنده شدن مسیر سراشیبی می سازند
12 – سوکنگسه ( sukengesa ) کله کش کردن ، سرکش کردن ، نگاه پنهانی
13 – سکندری خوردن ( sekanderi ) به زمین خوردن اسب یا الاغ یا انسان در حین حرکت تاخت و تاز
14 – سُجک ( sojak ) سوزن لحاف دوزی
15 – سو ( su ) روشنائی ، چشم من سو ندارد : چشم من دید و روشنایی ندارد
16 – سول ( sul ) ناودان ، سالن بزرگ و باریک با سقف گلی برای نگهداری گوسفند
17 – سرد ( sard ) نردبان
18 – سیل ( sayl ) تماشا کردن ، سیل حاصل از بارندگی
19 – سوسه ( susa ) بهانه ، سوسه آمدن : بهانه گرفتن
20 – سونه ( sune ) تقار سفالین
21 –سااَت ( sâat ) ساعت ، زمان
22 – سندل ( sandal ) گیاه یا دانه اسپند
23 – سارون ( sârevon ) ساربان ، شتردار
24 – سال بی ( salbi ) سال آینده
25 – سامونه ( sâmonah ) مرز میان دو زمین گود و بلند ، شیب مرز زمین کشاورزی
26 – سای ون ( sayavon ) سایبان
27 – سه پایه ( sepâyeh ) سه پایه ، وسیله ای چوبی که به آن مشگ آویزان شود .
28 – سُته ( sota ) سوخته ، سوزانده شده
29 – سهر اسدال ( saharesdâl ) استخر آب ، گودال آب بزرگ ، جمع کردن آب در یک گودال یا استخر
30 – سرت یا سرد ( sart ) نردبان
31 – سرتیر ( sartir ) در دم ، آنی ، یک لحظه
32 – سر ( sar ) سر آدم و حیوانات ، اول ، ابتدا
33 – سردگجی ( sardagoĉi ) سرک کشیدن ، پنهانی کسی را پاییدن
34 – سرا ( sera ) خانه ، محل سکونت
35 – سرکنده ( sarkandeh ) ابتدای بونکن و آغل گوسفند
36 – سرجنده ( sarjandah ) سرزنده ، شاد
37 – سرکفد ( sarkofd ) سرزنش
38 – سرچوکند ( sarĉolond ) چمپاتمه زدن
39 – سِفد ( sefd ) محکم ، سخت ، سفت
40 – سلاتون ( selâtûn ) سرطان ، بیماری سرطان
41 – سمب ( somb ) ناخن و سم پای چارپایان
42 – سو ( sov ) سیب درختی یا زمینی
43 – سووال ( suvâl ) ساقه گندم ، جو ، برنج
44 – سوک ( sûk ) گوشه ، کنج
45 – سور ( sûr ) سرخ
46 – سوزی ( sovzi ) سبزی
47 – سُهن ( sohon ) سوهان
« S »
1 – شوقول ( šewgul ) شب کور
2 – شلاله ( šelâla ) نرمه گوش
3 – شال بند ( šâl – band ) پارچه ای که در سابق دور کمری می بستند
4 – شرتی ( šerti ) آدم لاابالی و نامنظم ، شرتی کار : آدم نامنظم
5 – شغاله یا پغاله ( šogâla ) بادام نارس
6 – شوندرو ( šewrenderu ) شبانه روز ( معمولاً به یک شبانه روز گفته می شود . )
7 – شفره ( šefra ) کارد مخصوص کفش دوزان که با آن چرم را ببرند
8 – شل ( sol ) گل و لای چسبنده که پا در آن فرو رود ، آدم بی حال
9 – شلال ( salal ) بخیه درشت در خیاطی
10 – شلیته یا سلیته ( šalita ) زن بی قید و بند ، لاابالی ، بی حیا
11 – شنگل ( šengul ) آدم کوچک اندام و بزرگ ، آدم سرحال و شاد
12 – شوپا ( šw-pâ ) نگهبان شبانه
13 – شور واشور ( šur – o – vâ – šru ) لباسی که فقط موقع شستن درآورند و دوباره بپوشند
14 – شوریده ( šuride ) عاشق ، پریشان
15 – شیخ زدگان ( šayx ) کالای بی مشتری ، متاع و کالائی که مدت مدیدی در دکان بماند و به هیچوجه بفروش نرود
16 – شیشک ( šišak ) بره نر یکساله
17 – هرز کردن یا آز کردن ، شی کردن ( ši ) در اصطلاح زراعی جلو آب را باز کردن و آب را روان کردن
18 – شیر مست ( šir – mast ) بره چاق و فربه که در نتیجه شیر خوردن چاق و فربه شده است
19 – شا ( šâ )
20 – شُرشُر ( šoršor ) ریختن آب از بالا ، آبشار کوچک
21 – شاجو ( šâju ) جویی که بقیه جویها از آن منفک و جدا می شود
22 – شیش ( šiš ) صدای متوقف کردن الاغ ، عدد شش
23 – شه باش ( šabâš ) شادباش
24 – ششدا ( ( šašdâ ) شش تا ، شش عدد
25 – شالی ( šâli ) جوال پشمی ، جلیقه نخی
26 – شادونه ( šâdoneh ) گیاه یا بذر شاهدانه
27 شارَگ ( šârag ) شاهرگ
28 – شفده ( šefdeh ) گل آهک ، شته ، گل ریزی برای پی ساختمان
29 – شِلال ( šelâl ) با دست زدن بصورت دیگری ، چک زدن به صورت دیگری
30 – شِلیته ( šeliteh ) دامن چین دار زنامه
31 – شُوِ (( ŝaf شب
32 – شو نشینی ( šûvnišini ) شب نشینی
33 – شونم ( šûvnam ) شبنم ، نمک صبحگاهی روی گیاهان
34 – شوندِرو ( šûvenderu ) شبانه روز
35 – شوپرک ( šûvparak ) حشره شب پره
36 – شوکور ( šûrkur ) بیمار شب کور
37 – شوگرد ( šûvgard ) شبگرد
38 – شیشک ( šišak ) بره یکساله نر
« sad »
1 – صبا ( soba ) فردا
2 – صندل ( sandal ) اسپند ، گیاهی شورمزه ( گونه ای سالسولا )
3 – صاف و ساده ( sâf –o – sâde ) آدم ساده و کمی احمق
4 – صاحبه ( sahbe ) صبح ، فردا صبح
« g »
1 – غر ( gor ) بیماری فتق بیضه ، زنگوله کروی شکلی که به گردن گوسفندان می بندند
2 – غمبره ( gambara ) آدم شکم بزرگ و چاق و کوتاه قد
3 – غوره فشردن ( آب غوره گرفتن ) ( gura ) گریه کردن ، حرص خوردن ، ناراحتی کردن
4 – غلت ( galt ) غلتیدن از پهلو روی زمین
5 – غلم پا (gelam ) ساق پا
6 – غلا ( gelâ ) کلاغ
7 – غنوش ( genuš ) تغییر ناگهانی هوا و اقلیم
8 – غلیچ ( geliĉ ) انگشت کوچک دست و پا
9 – غیغاچ ( gigâĉ ) آواز مرغ ، قدقد مرغ
« f »
1 – فرز ( ferz ) چابک – زرنگ فته ( fata ) بی حرمتی کردن ، دهن کجی کردن
2 – پکسنی یا فکسنی ( fakassani ) شکسته ، اوراق ، اسنان برده و احمق
3 – فلنگ بستن ( feleng ) دست و پا را جمع کردن و آماده فرار شدن
4 – فوکو ( fukw ) آبی که گیوه دوزان در دهان کرده و در موقع دوختن گیوه با فشار ، آنرا بر روی گیوه پاشند ، از گیوه دوزی فقط فوکوش را یاد گرفته : فقط چیزهای سطحی و آسان را یاد گرفت
5 – فیس و افاده داشتن ( fis- o-efâda ) تکبر و خودنمائی کردن
6 – فرمن ( farmon ) دستور ، فرمان
7 – فرمنبردار ( farmonbordâr ) فرمانبردار ، حرف شنو
8 – فرمایشد ( farmâyešd ) فرمایش ، دستور
9 – فرخ ( ferax ) گشاد
10 – فِرشدَه ( feršdah ) فرشته
« g »
1 – قائمه یا زلال (Qâtma ) ریسمانی که از مو بز تابیده شده
2 – قشغره راه انداختن ( Qešgera ) شلوغ کردن و فریاد راه انداختن
3 – قلپ ( Qolop ) یک جرعه
4 – قوله ( Qula ) مترادف قرض ، قرض و قوله
5 – قوچ ( Qoč ) گوسفند نر از سه سال به بالا
6 – قی ( Qay ) استفراغ کردن ، چرک چشم
7 – قیه زدن ( Qiyah ) فریاد زدن ، فریاد چوپانان برای فرار گرگ و احضار سگهای گله
8 – قریاز ( Qariaz ) اوایل فصل بزرگ شدن روزها و گرم شدن هوا در فصل بهار
« k »
1 – کچ ( koč ) کسی که پاهای کج دارد
2 – کاچی ( kâči ) یکنوع حلوا
3 – کارد آمدن ( kârd ) گوسفند و یا گاوی که بعلت بیماری در حال احتضار است و برای پوست و گوشتشان ذبح کنند
4 – کپر یا کوله ( kapar ) سایبانی که با شاخ و برگ درختان د رصحراها و باغها سازند .
5 – کپ ( kop ) واژگون ، گونه ای گون ، انسان خیره
6 – مرزگر یا کرا ( karâ ) بیلی بزرگ که به دو طرف داخلی آن زنجیر می بندند و یکنفر دسته بیل و دیگری دو سر زنجیر را گرفته و به کمک آن مرز یا پشته درست می کنند .
7 – قوپ یا کرک ( korok ) دوره ای که مرغ خانگی تخم نمی گذاری و مست و آماده خوابیدن بر روی تخم است
8 – کر کردن ( kor ) تخم گذاری ملخ در زمین
9 – کال ملوچ یا کروشه ( koruša ) خوشه های نارس گندم که دانه های آنها از غلاف خارج نشود و گندم هنوز شیر باشد
10 – کس و کار ( kas – o – kâr ) قوم و خویش
11 – کوفتر یا کفتر ( kuftar ) کبوتر
12 – کفمال کردن ( daf – mal ) چیزی را با کف دست نرم کردن
13 – کل ( kol ) کارد یا قیچی کند ، ضد تیز
14 – شباش یا کل زدن ( kel ) صدای هلهله که در موقع سرور عروسی سر دهند
15 – کلک ( kelak ) آشتدان که از گل یخ ساخته شود ، منقل گلی ، حقه زدن ، نیرنگ بکار بردن
16 – کلنبه ( kolomba ) گلوله سنگ ، کلوخ
17 – سوال یا کلور ( kolur ) ساقه خشک بوته جو و گندم
18 – هومجه یا چهار دستی یا کلوک ( koluk ) کوزه های لعابدار بزرگ که معمولاً برای نگهداری سرکه بکار رود
19 – کلون ( kelun ) چوبی که در پشت دربهای چوبی برای بستن درب بکار رود ، قفل چوبی قدیمی ، کلدون
20 – کالجوش ( kâlejuš ) خوراکی که از آب کشک و پیاز سرخ شده درست می شود
21 – کمه ( kame ) غربال
22 – کنس ( kenes ) خسیس
23 – کورک ( kuruk ) هر میوه کوچک و نارس ، سنجد کوره : سجد کوچک و ریز
24 – کوش ( kwš ) کفش
25 – کوک شدن ( kuk ) عصبانی شدن ، تحریک شدن
26 – کشبلنه ( kašbelna ) آبکش
27 – کییه ( kiya ) اتاق
28 – کولار ( kulâr ) بزغاله دوساله
29 – کوز ( kuz ) پشته های صیفی جات و پای درخت مو
30 – کلکه ( keleke ) چنبره ، وسائلی چوبی که به سقف ایوان می آویختند و روی آن غذا و مواد غذایی می گذاشتند .
31 – کوگره ( kewgera ) خاک انداز
32 – کالک ( kâlak ) خربزه نارس
33 – کوزل ( kuzal ) غله نیمکوب ، خوشه های گندم نیمه کوب شده
34 – کک – ( koko ) سرفه
35 – کووا ( kuva ) سگ
36 – کورپه ( korpa ) بزغاله یا بره ای که دیر بدنیا می آید و کوچک است .
37 – کلگدون ( kalgedun ) لانه مرغ خانگی که بصورت اتاقک کوچکی است
38 – کدوله ( kedula ) جمجمه
39 – کرگ ( karg ) مرغ خانگی
40 – کولپرچه ( kulporča ) کوله پشتی
41 – کل ( kal ) گوسفند نر و بز نر بدون شاخ
42 – کر ( kor ) گوسفند و بزی که لاله گوش ندارد
43 – کت ( kot ) بز صورت سیاه
44 – کر ( kar ) گوسفندی و بزی که لاله گوش کوتاه دارد
45 – کول ( kawl ) حلقه های گل پخته که برای پل و داخل تونل قنات و بالاهای چاهای و دهنه حلقه چاه بکار می رود
46 – کوه ( kovah ) غلافی فلزی که برای محکم شدن ساقه بیل به آن می بندند
47 – کول ( kul ) دوش ، شانه ، کتف
48 – کوله ( kula ) پشته باری که بدوش کشند ، توبره
49 – کول کردن ، لولی کردن ( kul ) کودکی را روی دوش یا شانه نشانیدن بطوری که پاهایش از دو طرف گردن آویزان باشد
50 – کهه ( koha ) چانه ، صرفه
51 – کاچی ( kâči ) گونه ای آش که با آرد بوداده و آب تهیه شود این آش بیشتر در مراسم نذر زنان با نام ( کاچی سه شنبه ) پخته و مصرف می شود
52 – کار و بار چاک ( kârobârčâk ) آدم پولدار و پر درآمد
53 – کاکول ( kâkol ) گل گندم ، گندمهای بی ارزش از گونه labiate ، دمگل ذرت
54 – کوا ( kovâ ) کجا ، کوااشَی ( کجا می روی)
55 – کالا ( kâlâ ) پارچه کلفت کرباس
56 – کارگاه ( kârgâ ) دستگاهی که با آن چادر شب و کرباس می بافند
57 – چهار کارگا(Cârkârgâ) : محل پخت شیره که دارای چهار تشت مسی نصب شده در کنار هم بود
58 – کالجوش ( kâleĵuš ) : غذائی که از کشگ و پیاز سرخ کرده و نعناء خشک تهیه می شود
59 – کپه ( kappah ) خوابیدن در حالت احتضار
60 – کپه ( koppah ) تل و تپه خاک
61 - کپ ( kop ) خم شدن ، نشستن مرغ روی تخم مرغ
62 – کت ( kat ) شانه
63 – کررتنه ( kartenah ) تار عنکبوت
64 – کرت ( kerat ) نوبت ، بار ، دفعه
65 – کر ( kor ) آلت تناسلی مرد و حیوانات نر
66 – کروور ( kerover ) سر و صدای خفیف و آرام
67 – کرکری ( korkori ) استخوان زیر گلو ، با صدای بلند و تند حرف زدن
68 – کیش ( kiš ) واژه ای برای راندن مرغ
69 – کشخن ( kešxon ) زمین محل کشاورزی
70 – کل ( kol ) کسی که پایش می لنگد ، فرد شل
71 – کولچه ( kolĉah ) کت بدون آستین از جنس نمد
72 – کلا ( kelâ ) کلاه
73 – کل ( kel ) کلید
74 – کلک ( kelak ) آتشدان ، محل نصب دیگهای بزرگ بر روی زمین ، حقه در آوردن
75 – کلک ( kolk ) کرک
76 – کمه ( kame ) غربال درشت
77 – کالک ( kâlak ) خربزه نارس
78 – کولزه ( kulzah ) غوزه پنبه
79 – کولو ( kulu ) کلوخ
80 – کوزل ( kuzal ) ته مانده خرمن گندم
« G »
1 – گندوج ( gonduj ) جوالدوز
2 – گومون ( gomon ) حدس و گمان
3 – گا ( gâ ) گاو
4 – گال ( gâl ) پشگل گوسفند که به پشمهای آن چسبیده است
5 – گاله ( gâlah ) ظرف پنبه ای شبیه جوال برای محل خاک و کود با الاغ
6 – گردکون ( gerdecon ) گردو
7 – گرون ( geron ) گران
8 – گُروگُر ( gorogor ) تند و تند و پی در پی
9 – گولوه ( gulvah ) جوراب
10 – گالوار ( gâlawâr ) گاله بزرگ
11 – گنبز ( gonbaz ) گنبد مسجد
12 – گامجه ( gâmoje ) بزمجه
13 – گیزه ( giza ) گاز گرفتن
14 – گاگل ( gâgal ) گله گاو و الاغ
15 – گرتی ( garti ) روسری نازک و کوچک مخصوص بچه ها
16 – گیجدوم ( gijdom ) صدای پا
17 – گازاری ( gâzâri ) بز دو رنگ ( سفید و سیاه یا سفید و سبز )
18 – گوش دار گوزل ( gošdârgozal ) گوسفند گوش سیاه
19 – گوش دار سلیم ( gošdâr siylem )گوسفند صورت سیاه و خط دار
20 – گوش دار غلا ( gošdâr gela ) بزگوش بلند
21 – گاروم ( gârom ) چوبی که در موقع شخم زدن یا گاه آهن برای هی کردن و راندن الاغها بکار رود
22 – گاگله کردن ( Gâgole ) چهار دست و پا رفتن کودکان در سنین اولیه
23 – گپ زدن ( Gap ) صحبت کردن
24 – گر گرفتن ( gor ) آتش گرفتن
25 – گربه رو ( Gorba – rw ) مجاری زیر درهای چوبی قدیم که از راه آنها گربه ها رفت و آمد می کنند
26 – گرز ( gezar ) زردک
27 – گل اُفد ( golofdove ) گل آفتاب گردان
28 – گلو ( golôv ) گلاب
29 – گندوج ( gonduj ) سوزن بزرگی که برای بافتن گیوه ، پالون و غیره بکار می رود
30 – گامبو ( gâmbu ) چاق وبی حال
31 – گول اشتدور ( guloštor ) سرگین شتر
32 – گلیز ( geliz ) آب دهان که از لبها سرازیر شود
33 – گردک ( Gordak ) کلیه
34 – گرده ( Gorda ) کتف ، گرده کشی : بزور کسی را وادار به کار کردن
35 – گرگر ( Gorgor ) اسم صورت ماخوزه از صدای شعله آتش
36 – گنا ( Genâ ) دیوانه ، احمق
37 – گنجه ( Ganja ) قفسه کوچک که در دیوار نصب شده باشد
38 – گوباز ( gw – bâz ) کولی و بیابان گرد ، آدم حقه باز
39 – گودله ( Gwdela ) چاله ، چاله که برای نشاندن درخت حفر کنند
« L »
1 – لاجون ( lâ-jun ) آدم بی بنیه و لاغر و ضعیف
2 – لا دادن ( lâ ) از کف دادن ، تلف کردن
3 – لپ ( lop ) گوشت گونه ، توی دهان
4 – لپی ( lopi ) کسی که گونه های برجسته و پرگوشت دارد
5 – لت خوردن ( lat ) صدمه خوردن ، تکان خوردن ، صدمه خوردن محصولات کشاورزی بخاطر کم آبی
6 – لنترانی یا لتر گفتن ( later ) سخن درشت و ناهنجار به کسی گفتن
7 – لته ( lata ) فالیز هندوانه و خیار ، زمین بزرگ ، یک ردیف زمین که از یک جوب آب خورند و پشت سر هم قرار گرفته اند
8 – لر ( lar ) صفتی برای گوشت لاغر
9 – لردی ( lardi ) زمین های خارج از شهر ، زمین بزرگ و صاف
10 – لغز پراندن ( logoz ) سخن درشت و ناهنجار گفتن ، کسی را مسخره کردن
11 – لفت و لیس ( loft – o- lis ) پاک و تمیز کردن ، ته مانده ظروف را پاک کردن و خوردن
12 – لپه ( lapa ) طاقچه بالا
13 – لنجه ( lonja ) فتیله چراغهای نفتی
14 – لُپشته ( lopašte ) لاک پشت
15 – لا ( lâ ) سیل مابین دو چیز ، لا زدن ، تا کردن ، رویه
16 – لو ( lu ) روباه ، یکی از گونه های خانواده سگ سانان
17 – لا گرده ( lâ gorda ) محل جاری شدن سیل بزرگ در شرق شهر میمه ( رودخانه محل عبور سیل بزرگ ، سیل بزرگ )
18 – لق ( log ) تخم مرغ گندیده
19 – لکاته ( lekate ) آدم بی ارزش ، بی شخصیت
21 – لم دادن ( lam ) تکیه به چیزی دادن و در عین حال دراز کشیدن
22 – لنج ( lonj ) لب
23 – لنگ ( leng ) جفت ، نیمه و وسط روز ، لنگ روز : وسط روز ، پا
24 – لو دادن ( lw ) مشت کسی را باز کردن ، نشان دادن کسی که خود را مخفی کرده است
25 – اول (luwl ) ظروف بزرگ چوبی به شکل هرم ناقص که قاعده مربع یا مستطیل دارد و دو عدد آنرا بر یک الاغ حمل کنند
26 – له ولورده شدن ( leh – o – lavarda ) خرد و خمیر شدن ، از هم پاشیدن
27 – لیچال ( lečâl ) کدوی پخته شده در شیره ( دوشو )
28 – لور ( lur ) ماده پنیر مانند که از جوشاندن آب پنیر بدست می آید
29 – لای ( lây ) گلی که از آب گل آلوده ته نشین شود
30 – لوپشته ( lopošdeh ) لاک پشت
31 – لتمه ( latmah ) خسارت ، لتمه زدن ( خسارت زدن )
32 – لوس ( los ) فرد خودخواه و بی مزه
33 – لُخم ( loxm ) گوشت بی چربی
34 – لرد ( lard ) کنار
35 – لغه ( lagah ) لگد ، لغه زدن ( لگد زدن )
36 – لوک ( luke ) پنبه زده شده
37 – لو ( lu ) روباه
« M »
1 – ماچ ( mâč ) بوسه
2 – مانه ( mâne ) مادر
3 – متکای مار ( Mottakâye – mâr ) یکنوع سوسک سیاه رنگ از خانواده قاب بالان ( که به شکل قطعه نیم کره است )
4 – مور سیاه ( mor – sia ) بزی که در صورت دو خط موازی سیاه دارد
5 – مور اشکاری ( mor – ešgâry ) بزی که در صورت دو خط موازی زرد رنگ شبیه به آهو ( شکار ) دارد
6 – مور خطا ( mor – xatâ ) بزی که در صورت دو خط موازی دارد
7 – مره ( mera ) شوهر
8 – مور خلج ( mor – xalag ) بز گردن سیاه
9 – ملو ( malu ) گربه
10 – محل نگذاشتن ( mahal ) اعتنا بکسی و یا چیزی نکردن ، بی اعتنایی کردن
11 – مخ مخ کردن ( mex – mex ) مسامحه و تعلل کردند
12 – مارنجین ( mârenjin ) گنجشک ، ( ملیچ هم گفته می شود )
13 – ماتوه ( mâtova ) ماهیتابه
14 – مدبق ( modbag ) آشپزخانه
15 – گوجه یا مکو ( moku ) دانه هایی که روی پوست بدن پیدا شود ( زگیل )
16 – مانه جن ( mânejan ) مادرزن
17 – مام خسرو ( mâmxewsru ) مادرزن
18 – موس موس کردن ( mus – mus ) تملق گفتن به منظور بدست آوردن چیزی
19 – مرو ( maru ) پشه
20 – مورچونه ( morčuna ) مورچه
21 – مورنه ( moruna ) موریانه
22 – مانه ( maneh ) مادر
23 – ماما ( mâmâ ) ننه جون ، مادربزرگ
24 – ماستینه ( mâstina ) ماست گوسفند که در کیسه بریزند
25 – مایه ( mâyeh ) ماده ، حیوان مایه ( حیوان ماده )
26 – مجیز ( mejiz ) زاری و چاپلوسی کردن برای کسی
27 – مجد ( maččed ) مسجد
28 – مخ ( max ) گم شدن ، ناپدید شدن
29 – مخ واگه ( max vakeh ) گم کن
30 – میجو ( mijou ) گیاه شیرین بیان
31 – مغز ( magaz ) مگس
32 – مفدو ( mafdow ) مهتاب
33 – منقاش ( manghaš ) موچین
34 – مل ( mol ) گردن
35 – مُ ( mo ) من
36 – مولونجونه ( mulonjoneh ) موریانه
37 – میدُون ( meidon ) میدان
38 – مِرَه ( merah ) شوهر
39 – ملو ( malu ) گربه
« N »
1 – ناتو ( na – tw ) آدم ناباب و بدجنس
2 – نخوش ( naxŏš ) آدم جلف و لوس و سبک و طماع
3 – نرو زدن ( nârw ) فریب دادن
4 – ننگرده ( nangorda ) مادر بزرگ
5 – قور ( gur ) دو چاه که از زیرزمین به یکدیگر مربوط می شوند و آب را از یک طرف رودخانه بطرف دیگر می برند محلی برای عبور آب از یک طرف رودخانه ، جاده و گذرگاه که شبیه پل عمل می کند
6 – نه نو یا ننی ( nani ) گهواره کودک ، گهواره پارچه ای مستطیل شکلی که چهار گوشه آن دو به دو در جهت طول با طناب به نقاطی بسته شده و پس از خوابانیدن طفل در آن حرکت آونگی دارد .
7 – نون اودمه ( nunowduma ) نان روغنی
8 – نون قلمبی ( nungolombi ) نانهای گرد و کلفت محلی
9 – نون بیخسونه ( numbixsune ) نانی که از خمیر باقی مانده از سوخته های نانها تهیه می گردید
10 – ناشتایی ( nâšteyi ) صبحانه
11 – نجگ ( nejg ) عدس
12 – ماستینه ( mâstina ) ماست گاو یا ماست گوسفند در فصل پاییز که آبکی است
13 – نو ( now ) آبشخور چوبی نیمه استوانه ای که از تنه درختان درست می شود ، ( نوع آهنی و سیمانی نیز دارد )
14 – نوه ( newh ) ظرف چوبی مخصوص حمل گاه و کاه گل
15 – نخراز ( noxâz ) بز نر پیر با شاخهای بلند وبزرگ ، جلودار گله گوسفند
« V »
1 – وا دادن ( vâdâdan ) ورقه کردن گچ دیوار ، لو دادن مطلب محرمانه
2 – وارس ( vâres ) تحقیق کردن ، فرصت ، بازرس
3 – ولزگوا ( velezgevâ ) بی بندر و بار ، شوریده و نامنظم
4 – وارفتن ( vâraftan ) خجل شدن
5 – وارفته ( vârafte ) صفتی است برای قیافه هایی که جذاب و دلپسند نیستند ، بی رنگ و رو
6 – وازده ( vâzadae ) میوه و متاعی که مشتریان قبلی نپسندیده اند ، متاع نامرغوب
7 – واهار بند ( vâhârband ) آغل بهاره برای احشام در جلو منازل قدیمی
8 – وادویجه ( vâdvija ) بادبزن
9 – واکن ( vâ-kan ) قسمتی از بدنه چاه که خاک آن ریزش کرده و فراختر از دهانه شده باشد
10 – واخند ، گلخد ( vâxand ) تونلهای تخریب شده داخل قنوات ، تونلهای حفار شده یا تخریب شده طبیعی در داخل چاهها
11 – ورف ( varf ) برف
12 – ولگ ( valg ) برگ درختان و گیاهان
13 – وار ( vâr ) سدخاکی که در جویهای آب برای بند و مهار آب بکار می رود
14 – ورچیدن ( ( var – čidan ) دانه برچیدن مرغان ، بافتن
15 – ولکی ( veleki ) زن هر جایی ، آدم ولگرد ، آدم بی خودی ، بی فایده
16 – وشتری ( višteri ) گوساله ماده یکساله
17 – ور بپری ( var – be – pari ) نفرینی است که اغلب مادران به کودکان می کنند ، ( به طور ناگهانی مردن )
18 – ور رفتن ( var – raftan ) کاری را با دقت انجام دادن ، چیزی را برای درک کردن و یا درست کردن زیر و رو کردن
19 – ور زدن ( varzadan ) قرعه کشیدن
20 – ورز دادن ( verz ) زیر و رو کردن خمیر برای آنکه آرد کاملاً در مایع مخلوط شود
21 – ول ( vel ) یار ، معشوق
22 – وریو ( varyo ) عجول ، شتاب کردن ، انسان عجول
23 – وتی ( vati ) گلوله های پشمی و نخی نیم تابیده
24 – وشه ( vaša ) گرسنه ، گشنه
25 – ولنگ و واز ( veleng – o – vaz ) بی قید ، لاابالی ، وسیع ، گشاد
26 – ور آمدن ( vâramadan ) بالا آمدن خمیر به علت تخمیر
« H »
1 – هاج و واج ( haj – o – vaj ) گیج و منگ ، سردرگم
2 – اونوه یا هالک ( hâkak ) خمیازه
3 – هپل ( hapel ) چاق ، انسان چاق و تنبل
4 – هالو ( hâlu ) آدم ساده وبی آلایش ، انسان احمق
5 – همباجه یا همریش ( hamriš ) باجناق
6 – همچون ( homčon ) دو نفر که با هم در خرد کردن خرمن گندم و جو به هم کمک می کنند
7 – هلیزنه ( helizna ) خراب شدن و لیز شدن زباله کلندون
8 – همداد یا امداد ( ham – dâd ) کمک کردن ، به داد کسی رسیدن
9 – حب ( hab ) قرص
10 – هواخری ( havâ – xeri ) گردش – تفریح
11 – هیز ( hiz ) چشم دریده ، بی حیا
12 – هشت ی( hašti ) سرای خانه ، راهرو ورودی حیات منازل قدیمی که سالنی سرپوشیده است
13 – هیمه ( Hime ) ریشه پهلوی هیزم ، هیمک : چوب سوختنی ، هیزم ، چوب سوختنی
14 – هرچون ( harĉun ) چنگالهای چوبی بزرگ که هنگام خرم کوبی در جدا کردن کاه از دانه بکار می رود
15 – هوه ( hova ) وسیله سرخ کردن آهن با تنورهای محلی
16 - هوره ( hora ) تکه چوب یا آهن که برای محکم کردن دسته بیل یا کلنگ بکار می رود.
17 – هوشینجه ( hošnija ) عطسه
« Y »
1 – ینجی ( yaneji ) یک مقدار ( یک ذره )
2 – یادیه ( yâdiyah ) زن برادر شوهر
3 – یوم شور ( yomšur ) چوب مخصوص کوبیدن کوزل و بافه های جو
4 – یانه ( yâna ) هاونگ سنگی بزرگ
5 – یا ( yâ ) جا ، محل
6 – یاسووال ( yâsuvâl ) محل کشتزار گندم بعد از درون بوته های گندم
7 – یانه ( yânah ) هاون سنگی
8 – یارای ( yârây ) توانائی ، قدرت
9 – یادییه ( yadiyah ) دو زن که همسر برادر باشند
10 – یخال چکی ( yaxalčki ) احوالپرسی
11 – یور ( yavar ) لجباز ، یک دنده
12 – یل ( yal ) دلیر ، تنومند و قوی
13 – یوری ( yavari ) کج نشستن
14 – یو ( yov ) ابزاری چوبی که هنگام شخم زدن برگردن الاغها می نهند و به آن خیش چوبی را می بندند
متن ذیل ازجناب دکتر اسکندریان درپاسداشت ازگویش میمه ای و راهکارهای موجود در این زمینه است.
بسمه تعالی
فرهنگ و زبان میمه ای را پاس بداریم
انچه مدتها ست فکر مرا بخود مشغول می دارد این است که چرا علی رغم تاریخ بس کهنی که شهر میمه و زبان و فرهنگ میمه ای دارد کمتر با آثار مکتوب بویژه به زبان میمه ای برخورد می کنیم ؟ آیا چنین آثاری اصلا وجود نداشته اند؟ آیا این آثار در اثر بی توجهی دستخوش فراموشی یا نیستی شده اند؟ یا پراکنده در دست این و آن هستند و کوششی در جمع اوری و معرفی آنها نشده است؟
البته همه می دانیم که ما به زبان میمه ای تکلم می کنیم ولی خیلی کمتر به زبان میمه ای کتابت می کنیم. من شخصا علت این کار را نمی دانم. شاید به این جهت است که نگاشتن به زبان میمه و همچنین خواندن ان آسان نیست ولی بنظر می رسد این سختی نباید اینقدر حاد باشد که اصل موضوع را منتفی کرده باشد. اطلاع ندارم آیا اثار مکتوبی به زبان میمه ای از دوره باستان تا کنون وجود داشته است یا نه؟
ولی در هر صورت اصل مسئله همچنان بلاجواب باقی مانده و پاسخی قانع کننده می طلبد. در شرایط موجود که ورود سریع لغات بیگانه حتی زبان فارسی را نیز تهدید می کند به تبع زبان میمه ای نیز آسیب جدی خواهد دیدو بسیاری از لغات مهم آن از بین خواهد رفت. کما اینکه طبق اعلام یونسکو هر ساله تعدادی از زبانها و لهجه ها برای همیشه از میان می روند. زیرا اگر زبانی خاصیت زایایی و تولید لغات جدید خود را از دست بدهد و چیزی بر گنجینه پیشینیان خود نیفزاید, کم کم لغات موجود ان نیز با گذر زمان از یادها خواهند رفت و قهرا مردم حسب نیاز لغاتی را زبانهای بیگانه وام گرفته, جانشین لغات و اصطلاحات زبان اصلی خواهند کرد. و اندک اندک با حفظ ظاهر, محتوای زبان از دست خواهد رفت و به اصطلاح زبان گرته برداری و تقلیب می شود و این برای بقای زبان تهدید کننده است.
و اما در شرایط موجود چه می توان کرد و وظیفه علاقمندان به زبان اجدادی خود چیست؟
راه کارهایی به نظر اینجانب می رسد که ذیلا بیان می گردد و امید است که مفید فایده افتد حتی اگر در حد به فکر واداشتن علاقمندان دیگر باشد. تحصیلات دانشگاهی من در این زمینه ها نیست. دکترای من در رشته میکروبشناسی پزشکی است ولیکن به شعر و ادبیات نیز علاقه ای خاص دارم خصوصا به زادگاهم میمه و زبان و آداب و رسوم آن. مطمئنم دوستان ادیب و دانشمندی حضور دارند که با همت و غیرت و علاقمندی به آب و خاک میمه و زبان و ادبیات آن, در راه اعتلا و معرفی این سرزمین و فرهنگ کهن هر چه در توان داشته باشند به میدان خواهند آورد و انشا ا. جبران مافات خواهد شد.
و اما انچه به عنوان راه حلی بر مشکلات موجود بنظر بنده می رسد:
1- دانشجویان میمه که در رشته های ادبیات فارسی ,زبان شناسی ,تاریخ, جغرافیا , باستانشناسی , جامعه شناسی و دیگر رشته های مرتبط بخصوص در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری مشغول به تحصیل هستند و یا خواهند شد, سعی فرمایند حتی الامکان موضوع پایان نامه خود را در زمینه تخصصی خود و بر روی گذشته, حال و اینده میمه انتخاب نمایند تا مطالعات و بررسیهای علمی و آکادمیک دقیق از وضع فرهنگ ,زبان و ادبیات میمه بدست آمده و ان هنگام ما نقاط قوت و ضعف خود را عالمانه بشناسیم و سپس برای ارتقائ ان چاره اندیشی کنیم. انجام این کار همه اش خیر و فایده است برای میمه بدون اینکه مستلزم هزینه ای جداگانه باشد مضاف بر اینکه به احتمال قریب به یقین دستاوردهایی حاصل می گردد که بسیار جالب و راهگشا خواهند بود. قطعا پس از چند سال مجموعه ای گرانبها از داده ها و یافته های دقیق علمی در زمینه های گوناگون فراهم می آید که ارزش آن غیر قابل تصور است و خود راه را برای تحقیقات دیگر پژو هشگران هموار خواهد ساخت.
2- پیشنهاد می کنم صفحه ای مجازی, به اصطلاح وبلاگی بنام "میمه" ایجاد و نام کاربری و رمز ورودی آن برای همگان اعلام شود تا هر کس به هر اندازه می تواند به جمع آوری یافته ها و اطلاعات جدید همت گماشته و نتیجه را در این صفحه مجازی بنگارد.منتها مدیریت آن بعهده یکی از برادران علاقمند و محقق در این زمینه گذارده شود.
- زبان نگارش در وبلاگ فوق میمه ای باشد تا خود بنوعی تبلیغ و معرفی زبان میمه ای باشد.
- از بعض تعصبات خانوادگی, ابا اجدادی و غیر آن پرهیز شود و در این صفحه منظور از میمه, جلگه میمه باشد و اهالی هر یک از شهرها و روستاهای اطراف را نیز شامل گردد و بطور قطع بر نقاط مشترک و وحدت بخش تاکید گردد.
- مسئولیت مطالب نوشته شده بعهده نگارنده آن مطلب خواهد بود که در صورت لزوم از طریق مدیریت اعمال گردد.
مدیریت در ویرایش و تعدیل مطالب ارسالی با حفظ امانتداری ازاد باشد.
- مطالب ارسالی می تواند بصورت شعر, مقاله, خاطره,عکس, صوت و تصویر ارسال گردد.
3- دانشگاه های موجود در منطقه, همایشهایی را هر ساله در جنبه های مختلف فرهنگ, هنر, و زبان و ادب میمه بر گزار نمایند.
4- اساتید, محققین,سالخوردگان و هر کس که در مورد میمه اطلاعاتی دارد شناسایی و از او فیلم و مصاحبه تهیه و ضبط گردد.
5- شبهای شعر و نشستهای ادبی در موضوع میمه به همت اداره آموزش و پرورش و فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار گردد.
6- کتاب های شعر یا داستان یا مقالاتی به زبان میمه ای چاپ و منتشر گردد.
7- به همت بخشداری, شهرداری, اداره ارشاد اسلامی و دیگر ادارات و ارگانهای ذیربط "بنیاد میمه شناسی و زبان و ادب میمه " تاسیس و فعال گردد.
8- کتابچه راهنمای مختصر و مفیدی از میمه و اماکن سیاحتی, زیارتی آن بطور جذاب با معرفی زبان و هنر میمه همراه با عکس های رنگی و جالب تهیه و منتشر گردد.
9- ترانه ها, موسیقی و اشعار شعرای میمه و توابع جمع آوری و در وبلاگ منتشر گردد بخصوص اشعار به زبان میمه ای.
10- مراسم مختلف مردم مثل مراسم عید دیدنی, خواستگاری, عروسی و... برشته تحریر درآمده, منتشر گردد.
انشاالله مطالب این مقاله و بخصوص پیشنهادهای ارائه شده بتواند کمکی در جهت معرفی و احیائ زبان , ادب و هنر شهر دیر پای میمه این وطن عزیز ما گردد. انشائ ا.
همه بزرگواران منت بگذارند و پیشنهادات تکمیلی نظرات یا انتقادات خود را در راستای پر بار و عملی شدن اهداف این مقاله مرقوم فرمایند.
با تشکر
به تاریخ پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه 1386 شمسی دکتر عباسعلی اسکندریان
متن حاضر اثر تحقیقی و تالیفی دوست ارجمند و فرزانه آقای محمدتقی معینیان است.
توضیح :برای تکمیل همین متن (اضافه کردن کلمات و اصطلاحات) ، مطالب خود را برای من ارسال کنید.
« C »
1- چاروا (car-va) الاغ
2- چاک (Cak) درز لباس ، انسان چاق و سر حال ، پاره کردن
3- چپش(capes) گوسفد نر دو ساله
4- چله (Cola) پنبه
5- چار (Car) چرخ چوبی مخصوص پشم ریسی (رستی ) ، چرخ ریسمان تابی
6- چندر (Condar) چغندر
7- چپندن (Capondan) شخص و یا چیزی را با فشار وارد جایی کردن ، کسی را غارت کردن
8- چتو ، چکو (Catw) چپاول و غارت
9- چپو کردن (Capw) چپاول و غارت
10- چزیدن (Cezidan) سوختن و چسبیدن غذا به ظرف سوختن از داغ فرزند بر اثر نفرین
11- چولم (Colm) آب بینی
12- چلی (Celli) ظرف حصیری به شکل نیم کره یا نیم دایره با قطر حدود 50 سانتی متر به بالا
13- چم اسبید (Cam- asbid) آدم بی حیا ، چشم سفید
14- چقر(Cagar) نهالی که از کنار ریشه درخت یا مو بیرون آورند و در جای دیگر بکارند
15- چنگه (Cenga) مقدار یک مشت از هر چیز
16- چشته خوار (Caste-xar) کسی که از دیگری متمتع شده و همیشه انتظار همان احساس را دارد . یک ضرب المثل میمه ای می گوید چشته خور از میراث خور بدتر است: یعنی اشخاصی که دارای یک صفت هستند توقع احسان از دیگران را حق قانونی و شرعی خود می دانند.
17- چپیله (Capila) سقف ، درب و پنجره های هلالی شکل ، دیوارهای دو طرف پنجره و درب
18- چکنه (Cekena) چسبیده ، کسی که تعدادی گوسفند را در گله گوسفند داری به امانت می سپارد
19- چکی (Ceki) فروختن جنس بدون توزین و یا کیل کردن
20- چنگگ (Cangak) قلاب آهنی مخصوص که بدان دلوی را که به چاه افتاده است در آورند
21- چو انداختن (Cow) شهرت دادن
22- چوله شدن (Coula)از سرما و بیماری خود را جمع و گلوله کردن
23-چینه (Cina) ردیف از گل باشد که بر دیوار گلی گذارند ، دیوار گلی
24- چیل(Cil) ظروف بزرگ از گل رس نپخته که در آن گندم و جو را ذخیره کنند
25- چیله (Cila) هیزم نازک ، شاخه های نازک درختان و گیاهان بوته ای که زود آتش می گیرد
26- حنار(Henar) تشنگی دادن گوسفند (روز حنار: روزی که به گوسفندان آب نمی دهند )
27- چار پا بور (Car pa por) نفرین به الاغ
28-چار دتا (Cardeta ) چهار ده تا
29- چار چار (Car Car) پایان چله بزرگ
30- چاشد (Casd) پیش از نیم روز
31- چاشدنه (Casdona) خوراک بامدادی
32- چخ (Cex) آواز یا بانگ راندن سگ
33- چارک (Carak) ¼ هر چیز ، یا به اندازه 4 انگشت
34- چرا(Cera) چراغ
35- چار شونه (Carsonah) چهار شانه ، آدم چهار شانه
36- چپن(Coppon) چوپان
37- چرخ (Carx) روزگار
38- چرخک کولی ( Carxakcoli) بوته گیاه باد غلتان
39- چرکندی (Cerkondi) کثافت ، کثیفی ،پلیدی
40- چم (Cam ) چشم
41- چم بندی (Cam bandi) جادو گری ، افسونگری
42- چشداشد(Cesdasd) امید ،چشمداشت
43- چم اچلنه (Camacelne) نگاه کاوشگرانه ، پائیدن کسی
44- چوسناگ (Cuosnak) چسبناک
45- چفد (Cefd) قفل
46 – چلغوز (Calguz) فضله پرندگان
47- چمبر (Cambar) دایره ، حلقه زدن مار به دور خود
48- چن (Con) خرمنکوب چوبی قدیمی
49- چو (Cov) سخن پراکنی
50- چوچو (CuCu) آدم کم دست و پا
51- چیله (Cilah) خرده ترکه چوب
52- چینه (Cinah) دیوار گلی
53- چی چی (Ci Ci) چه چیز
« X »
1-خاپ یا پنج (Xap) پرزهای قالی
2- خاگینه (Xagina)تخم مرغ پخته شده در روغن
3- خر (Xer) گلو
4- خرف (Xeref) کم هوش
5- خل (Xol ) خاکستر آتش ، انسان بی عقل
6- خل انداخته (Xol) آتش کاملاً افروخته و بدون خاکستر
7- خلنگ (Xeleng) جوجه مرغی که پرهای رنگین دارد ، فروش کم پر و بال
8- خنج (Xong) کرم برگ خوار درخت بید ( شفیره پروانه بید که پشم آلود است)
9- خنس و پنس (Xenes – o – penes) دچار اشکال و گرفتاری شدن
10- خنگ (Xeng) نفهم ، نادان ، بی شعور ، به فرد نادان و احمق و کودن گفته می شود
11- خیار شنگه (Xiar senga) خیار چنبر
12- خسیل (Xesil) گیاه جو پائیزه که برای علوفه مصرف می شود
13- خاشاک ورز (Xasakvarz) محوطه محل نگهداری دامهای اهلی در منازل که محل ذخیره فضولات حیوانی است
14- خاکجه (Xakje) گیاه و بذر گیاه خاکشیر
15- خرجه خدا (Xarje xoda) خر خاکی
16- خامره (Xamera ) خواهر شوهر
17- خالو (Xalu) دائی
18- خار (Xar) تیغ ، خوارشدن
19- خنخا(Xonexa) دوست ، رفیق و دوست که در شهر دیگری باشد
20- خو (Xov) خواب
21- خودار (Xoddar) خود خواه ، انسان خود خواه
22- خوار(Xar) زمین سست
23- خوجم (Xojam) به زبان وزوانی یعنی خودم
24- خوجد (Xojad) به زبان وزوانی یعنی خودت
25- خوجش (Xojas) به زبان وزوانی یعنی خودش
26- خرند (Xorand) در خور شایسته ، اطراف باغچه
27- خد (Xod) خودت
28- خشمیی( Xosomeie) خوش آمدی
29- خومنی (Xomoni) خودمانی
30- خویش (Xis) گاو آهن ، فامیل ، خویشاوند
31- خیال (Xiyal) خیار
« D »
متن حاضر اثر تحقیقی و تالیفی دوست ارجمند و فرزانه آقای محمدتقی معینیان است.
توضیح :برای تکمیل همین متن (اضافه کردن کلمات و اصطلاحات) ، مطالب خود را برای من ارسال کنید.
« B »
1 – بار ( bar ) دفعه ، مرتبه ، محموله که بر پشت حیوان یا سوار کامیون حمل کنند ، یار و دلبر
2 – با فتوک یا تیزوک ( baftuk – tizuk ) آدم خود نما و خودستا
3 – بافه ( bafa ) دسته هایی از بوته گندم پس از درو کردن ، بوته های گندم و جو درو شده و بر روی
4-بامبول(bambul) آدم حقه باز ، بامبول زدن – حقه بازی کردن
5- باهو(bahu) بازو ، در اصطلاح نجاری به تخته های ضلع طولی درب گفته می شود.
6- بق (bog) بنا گوش
7- بندنه (bandena)بندها و ساقه های گیاه گندم
8- برمه (berma) گریه
9- برگا (barga) محل آویختن درب در دیوار ، برگایی –محل آویختن درب کوچک (پنجره)
10-برکو(barku) انسان نترس و نفهم
11- مارنجین(marengin) گنجشک ، ملیچ
12- بر(bar) ثمر ،میوه ،درب، برآفتاب-روبه آفتاب
13-برم(barm) کلمه ای به زبان پهلوی بنام زمینهای خیس و شوره زار مثال برم تخت سرخ
14-بریدن(boridan)کس را از نظر مالی فریب دادن ،اثاثیه و کالای خانه یا مغازه کسی را دزدیدن
15-بشه(bese)برو
16-باله(bale) بیل
17-بور(bur) خیط شدن (کسی که داری موی زرد رنگ است)
18-برزنگله (barze ngela) درب چوبی نرده ای برای واهار بند
19-بادیه (badiyh)کاسه خیلی بزرگ برای تهیه ماست از شیر یا حمل شیر و ماست
20- باخسوره(baxsura) پدر زن
21- بالا پوش( balapus) لباس گرم و بلند
22- باب(bab) درخور ، شایسته
23- بهار بند(baharband) جای نگهداری چهار پایان
24- بافه (bafeh ) دسته گندم درو شده
25- بار ( bar) مرتبه
26- باغون ( bagvon) باغبان
27- بالشد(balesd)پشتی
28- بالشمه مار(balesm mar)گونه ای از قاب بالان بزرگ
29-بالون(balun) هواپیما
30-بردُون بره(bardon barah) درب ورودی آغل گوسفند
31-بر(bar) در
32-بلبشو( balbasu) هرج و مرج
33- بُل (bol) رتیل
34-بَند(band) آب بند ، نخ برای آویزان کردن لباس، بند انگور
35- بُن (bon) پشت بام
36- بُوژار(bojar) کسی که کندم و جو را با غربال الک کند
37- بُوز (bovar) باور کردن
38- بُوخوار(boxar)بخار آب
39- بُو (bu) باشد
40- بئشدا (bisda) پنج تا
41- بئنجا (baanja) سنجش سنگینی بوزن 750گرم
« p »
1- پا به پا کردن (pabe pa kerdan) عوض کردن ، عجله کردن در رفتن
2- پاچله (pa cela) قسمت پائین ساق پا ، دل پا
3- پا دادن (pa dadan) پذیرش درخواست ازدواج پسر توسط خانواده دختر ، موقعیت مناسب
4-پا زدن(pa zadan) دوندگی کردن پا فشاری کردن
5- پا کار(pa kar) آدم فضول ،قاصد ، دشتبان، کسی که چون تحصیلدار پول از مردم بگیرد و به خان بدهد
6- پا گشا (pa gosa) مراسم میهمانی از عروس بعد از عروسی (برای اولین بار از طرف بستگانش)
7-پت(pet ) آدم بی مایه و تنبل
8- پچ پچ یا پت پت (pec pec ) آهسته آهسته حرف زدن ،درگوشی صحبت کردن
9- پاچین (pacin ) پیراهن بلند زنانه
10 – پنیر جه ( penirje) گیاه پنیرک ، گیاه نان کلاغ
11-پتور (patur) گیج ، انسان منگ و گیج
12- پته (pate) قبض ، پته کسی روی آب افتادن ، بی آبرو شدن
13- پتی (pati ) برهنه ، مثل پاپتی – آدم پا برهنه – آدم بی شخصیت
14- پخ (pex ) آدم احمق و خنگ
15- پلیچ(pelic ) نشگول زدن ، گرفتن اعضای آدمی با سر دو انگشت یا ناخن چنانچه درد آید
16- پک (pak ) انبارهای کوچک داخل دیوار منازل قدیمی برای ذخیره مواد غذایی بویژه گندم و جو
17- پخمه (paxma) آدم احمق و ابله
18- پاخه (paxa) گندم و کاه مخلوط حاصل از خرمنکوب گیاه گندم
19- پنه (pena) محل ابتدای شیار و شخم زدن زمین ،محل سد کردن و سد شدن
20- پرسم (parsom) آرد مختصری که در موقع نان پختن بر روی خمیر می پاشند تا بر جای نچسبد
21- پسین ( pasin) عصر هنگام ، بعد از ظهر نزدیک غروب آفتاب
22- پسین بلند (pasin-boland) بعد از ظهر حدود (3/5 تا 4)
23- پسینی (pasini ) امروز عصر
24- پشنگ زدن (peseng ) ترشح قطرات آب به چیزی
25- پرسه زدن(parsezadan ) گردش و حرکت بدون مقصد
26- پرشمه یا آرپشنیه (arpesneya) پراکنده شدن قطرات آب و یا هر مایعی در موقع ریختن
27- پرگ(parg) نخ دور کف گیوه ، فریب دادن
28- شو یا پرندوش (parandus ) شب
29-پچ واکت یا پس افتاد (pac) غش کرد
30- پلاس (pelas) لباس کهنه و مندرس
31 – پلاس شدن( pelas sodan) کسی که بیش از حد و یا بدون علت در منزل کسی ماندگار شود
32- پولسیه (polseya ) پژمرده شدن گیاه ، درخت و مو و میوه
33- پل پل کردن (pel pel) دست و پا زدن حیوانات در موقع جان دادن
34 – پلکندن( palakondan ) مالیدن چیزس در خاک ، حیران بودن ، می پلکند-حیران می گردند
35- پلپله کردن،پل پل کردن (pel- pel)مسامحه کردن ، کاری را بکندی انجام دادن
36 – پوره (pura ) چوب عمودی چرخ چاه ، آشغال
37- کوهه یا پهکه (pehka ) صدای سرفه گوسفند
38- پیر شدن (pir) چین خوردگی پوست دست و پا در نتیجه زیاد ماندن در آب بخصوص آب گرم
39- پندره (pandere) خیال کردن ، پنداره – خیال می کند
40- پاپتی (papati)پابرهنه
41- پا بس (pabas) گرفتار ، در بند
42 – پاچه (paca) پاچه گوسفند ، پاچه شلوار
43- پا کار(pakar) دشتبان ، ساختمان آماده سقف زدن
44- پچ (pac) پشت ، پشت سر
45- پر (par) گوشه چادر شب و روسری
46-پرپرو (parparo) حشره پروانه
47- پره(pareh ) پریروز
48- پرین (perein) پیراهن
49- پر تُر شاله(par tor saleh) برگ خشکه زرد آلو
50- پرشو (parsuv ) پریشب
51- پستا (pasta ) نوبت
52- پغر (pagar ) پهن گاو و گوسفند و الاغ
53- پنا (pena) گوشه و پناهگاه
54- پنداری (pandari) گمان می کنی
55- پنه (peneh) ابتدای شخم زمین
56- پوشنویه (pusnoyeh) پوشیده شده ، پنهان
57- پور (pur) پسر
58- پی شیم (pisim ) نیم روز ، وسط ظهر
59- پیش رفد(pisrafd) پیشرفت ،ترقی
60- پهنا (pahna) پهنا ، عرض
61- پیش در (pisdar) پیش از این
62- پیش دستی (pisdasti ) بشقاب
« T »
1- تپل (topol) آدم چاق و فربه و کوتاه قد ، چین و ناهمواریهای روی پوست بادام
2- توخس (toxs) کودک و یا حیوان شرور
3- تپو( tapu) منقل گلی ،آدم چاق و بی حال
4- تک و تا (tak –o-ta) در ترکیب از تک و تا افتادن – اهمیت و غرور خود را از دست دادن
5- تک و دو کردن (tak –o –deo) دوندگی کردن
6- توره میخ (tore mix) بچه سنگین ، بچه چاق و چله
7-تل (tol ) هر چیزی که روی هم ریخته شده و انبار شود
8- تلکی کردن (talaki ) جمع آوری پس مانده محصول ، تله کردن از چیزی – چیزی را به ناحق با چرب زبانی گرفتن
9- تاسوله (tasula ) کاسه های کوچک ماست خوری
10- تورشله (torsela) برگ خشک شده زردآلو
11- توقلی(Togoli ) بره یکساله ماده ، بره ماده یکساله
12- ترقضی (Targezi) پرتاب کردن چوب دستی ، پرتاب کردن هر چیزی را گویند
13- تقلی( tageli) حلقه چوبی از چوب مو و درخت به برای استفاده درونده و غیره
14- تنگره (tengera) چوب نوک تیزی که برای کاشتن لوبیا ، گل آفتاب و غیره بکار می رود
15- تنده( tande) زرد آلوی نارس ، هر میوه سبز و نارس بالاخص زرد آلو نارس
16- تورک انگور(turkengur) حبه های انگور
17- ترکجه(turkege) قوزه های کوچک انگور که در اواسط پائیز بر مو های انگور می ماند
18- تلواسه (talvasa) اضطراب ، اضطراب و بی آرامی و بی قراری ، میل به چیزی داشتن
19- تمرکیدن (tamargidan) نشستن، (در مورد استخفاف و اهانت و تحقیر به کار می رود)
20- تپه( tapa) آدم بی تحرک و بی حاصل و بی حال ، تنبل ، فضولات گاو
21- توشک (tusg) مرغ خانگی جوان که هنوز شروع به تخم گذاری نکرده ،جوجه چند ماهه قبل از سن تخم گذاری
22-توخنس و منس افتادن(tu-xens-o-menes ) دچار اشکال شدن ، در زحمت افتادن
23- تو در ماندن(tu-darmandan) در رو دربایستی گیر کردن ، مجبور شدن
24- تو دهن افتادن (tu. Dahan) زبان زد شدن ، شهرت به چیزی یافتن
25- تولکی(Tulaki)بوته های بعضی نباتات مثل گوجه ، بادنجان پس از بیرون آوردن از محل نشاء
26- توله (Tula) بچه سگ ،بچه انسان در مقام تحقیر ، درخت کوچک یک یا دو ساله
27- تون(tun) گلخن حمام
28- تی (Ti) خار ،منتهی الیه هر چیز
29-تیریشه (Tirisa) تراشه چوب
30-تلیک(Telik) ریزه کردن نان در آبگوشت و دوغ
31- تا(Ta) لنگه جفت
32- تاراندن(Tarandan) فراری دادن ، دنبال کسی دویدن
33- تاق (Tag) سقف اماکن
34- تاپه(tapah) فضله گاو ، افراد بی تحرک
35 – تاپو (Tapu) ظرف گلی که درون آن آتش می کنند
36- تاپ (Tapp) صدای افتادن چیزهای سنگین
37- تاجی (taji) سگ شکاری
38- تووستون (Toveston) تابستان
39- تل (Tal ) تلخ
40- تَپه کو (Tapako) زدن کسی ، کتک زدن
41- تخد( Taxd) تخت
42- تخده (Taxdah) تخته
43- تخمر (Toxmor) تخم مرغ
44- ترش (Toros) ترش مزه
45- ترد (Tord) شکننده ، سست
46- ترسال (Tarsal) سال پر باران ، آبسال
47- تیجی (tiji) ریزه های پشم و پنبه و کاه در هوای معلق
48- تک (tok) پیشانی
49-تگرس (Tegars) تگرس
50- تل (Tel) شکم
51- تل گرد(Telgord) شکمو ، آدم شکمو
52- تلدار(Teldar) آبستن ،آویر
53- تلواسه (Talvasa) کوشش و تلاش بیش از حد
54- تم (tom) بذر ، تخم گیاهان
55- تمبون (Tambon) شلوار ، تنبان
56- تمبک (Tombak) تنبک
57-تمکاری(Tom kari) بذر افشانی
58- تنده (tandeh) میوه نارس زرد آلو
59- تو (Tu) خامه شیر
60- توورتو(Tovarto) کج و معوج ،کج و کوله
61- تیفون(Tufon) توفان
62- تورک (turk) یک دانه انگور، یک حبه انگور، آبله ، دملهای خونی و کورکهای بزرگ
63- توون(Tovon) تاوان ، خسارت
64- تی آزنگله (Tiazengela) گونه ای تیغ از خانواده شکر تیغال
65- تیز دونه (Tizdona) کیسه مثانه گوسفند
« J »
1- جار زدن (Jarzadan) اخبار را به صدای بلند در کوچه ، پشت بام مسجد و قلعه و بازار گفتن
2- جذول (Jazval) جوی آب ، مسیر عبور آب ، دیواره های کانال و جوی آب – دیوار
3- جر(Jar) دعوی و کشمکش کردن
4- جر جرو(Jer-Jeru) آدم پر صدا و پر قیل و قال
5- جُله (Jola) پارچه کهنه و مندرس ، تکه پارچه کهنه
6- جزا (Jezza) اذیت و آزار
7- جزووز(Jez-o-vez) عجز و لابه
8- جلمبر(jolombor ) آدم لات، بیعار، بی قید
-9جوک ( juk ) دو قطعه چوب به شکل صلیب در دهانه دلو لاستیکی یا حلبی که به آن طناب می بندند
10- جا جا (Ja Ja) آواز راندن مرغ و خروس به درون لانه
11- جخد(Jaxd) عجله کردن ، شتاب کردن
12- جر (Jer) زیر ، پائین ، شکاف ، پاره شدن لباس
13- جر (Jor) رودخانه و دره خشک
14- جرنا (Jerna) زیر گلو
15- جک و جونور (Jak-o-Jonevar) جانوران گزنده
16- جلوخن (Jeluvxon) میدانگاه ، میدانگاه جلو منازل خان و کدخدا
17- جم (Jom) جام ، کاسه کوچک مسی
18- جن (Jon) جان
19- جونور (Jonevar) جانور
20- جو (JU) جوی آب
21- جون (Javon ) جوان
22- جن (Jan) زن
23- جی (Ji) هم ، مون جی – من هم